دلنوشته های من

پست ثابت

من آزادانه عفو می کنم و کاملاً می بخشم از همه رنجش ها دست بر می دارم و می آسایم، همه بارهایم را به خدا می سپارم تا همه مسائل را با شادمانی حل کند و همه چیز را شفا بخشد. من از دولت عشق زنده ام، با قانون محبت زندگی می کنم و محبت از هم اکنون فاتح و پيروز است.

برگرفته از کتاب " از دولت عشق" اثر کاترین پاندر 

  

 

جغرافیا سخت ترین درس تاریخ میشه وقتی که بخواهی نزدیکی دل ها را با وجود این همه فاصله توجیه کنی! وقتی به بلندای خط استوا از دوستت دوری اما دلهایتان روی یک عرض جغرافیایی میتپدقلب

 

 

اگر هدفی برای زندگی......
دلی برای دوست داشتن.....
خدایی برای پرستش داری.....
خوشبختی

بدون عنوان

چقدر زمان زود میگذره...  روزا سریع تر از اون چیزی که فکرشو میکردم داره میگذره دو سال از دوره دکتری هم از گذشت. این روزا سرم خیلی شلوغه، تدریس که خیلی وقتمو میگیره، کارایی که استادم بهم میده کل وقتمو پر کرده. اما یموقع هایی هم اینقدر از دلتنگی و تنهایی کلافه ام که حوصله هیچی رو ندارم. ولی روی هم رفته خوبه چرخ زندگی میچرخه خدا رو شکر. ولی عجیب این روزا یه جمله تو سرم میچرخه که همه چی درست میشه درست هم نشد تموم که میشه...
2 خرداد 1395

سلااااام

بالاخره آزمون جامع تموم شد روز شنبه 23 آبان آزمون کتبی و روز چهارشنبه 27 آبان آزمون شفاهی رو دادم ، سرم یخورده خلوت شد البته نمرم اونطور که میخواستم نشد ولی بازم خدا رو شکر پاس شد تموم شد رفت راحت شدم این چند وقت از استرس مردم ، به عمرم تا این حد استرس نداشتم خودم هم نمیدونم چرا اینطور شده بودم ولی فعلا تاثیر این استرسا روی جسمم مونده. تقریبا از اول مهر درگیر آزمون جامع بودم، دوهفته آخر که اصلا نمیفهمیدم روزها چطور شب میشدن، من خوابالو از هفت صبح نشده بیدار بودم تا دو شب، ولی الان بهترم  این ترم دانشگاه هم تدریس دارم بچه های ورودی عمران، تقریبا ده سال ازم کوچیکترن وقتی نگاشون میکنم یاد خودمون میافتم و ناخوداگاه لبخند روی لبم میاد و یاد...
14 آذر 1394

بعد ازیمدت طولانی

بعد از یک مدت طولانی سلام  خیلی وقته پست نذاشتم راستش دل و دماغشو نداشتم. روزای آخر تابستونه و هوا پاییزیه پاییزی شده، امروز و البته الان عشقم دفاع  از پورپوزال دکتراشو داره میدونم همیشه موفقه و بهترینه  قرار بود تابستون کلی کار انجام بدم چند تا کتاب بخونم پروژمو پیش ببرم و مدرک زبان بگیرم ولی از همه اینا فقط تونستم مدرک زبانمو بگیرم بازم خدا رو شکر، آبان آزمون جامع دارم و هیچی نخوندم هفته بعد میرم خوابگاه و ان شاا... شروع به خوندن میکنم. آخرای ماه رمضون بابابزرگم سکته مغزی کرد و بعد از یک ماه که بیمارستان بود نیمه شب 22 مرداد از دستش دادیم خیلی روزای بدی رو گذروندیم خیلی سخت گذشت واسه همین بود که حوصله نوشتن نداشتم. امی...
29 شهريور 1394

بعد کلی وقت

سلاااااااام چند وقته اینجا نیومدم البته به دوستام سر میزدم ولی عجیبه که بقیه هم مثل من دیر به دیر مینویسن  الان دانشگاهم منتظر استادم بیکار بودم هوس نوشتن کردم، روزام کلا با درس و دانشگاه و خوابگاه پرشده  سال 93 هم تموم شد سال خوبی بود ولی اون اتفاقایی که خیلی منتظرش بودم انجام نشد، نمیدونم کلا آدما چقدر رو سرنوشتشون تاثیر دارن، چقدر زندگی دست خود آدمه چقدرش دست خداست؟ ذهنم خیلی آشفتست، این روزا خیلی خسته ام خسته تر از همیشه ولی ناامید نیستم یعنی هیچوقت ناامید نمیشم، نمیدونم چرا بعضی چیزا واسه بعضیا خیلی راحت اتفاق میافته ولی من همه چیزو اینقدر سخت باید بدست بیارم کاش حکمت کارای خدا رو میدونستم ...   هفت سین ...
18 فروردين 1394

بدون عنوان

چند وقته فرصت نمیکنم به اینجا سر بزنم درسام خیلی زیاده و سنگین، تازه زبان هم این وسط قوزه بالا قوزه، اضافه بر اینا انگاری دچار یه رخوت پاییزی هم شدم یک مقداری بی حوصله ام، امتحانا هم نزدیکه البته درسامو خوب خوندم و نگرانی باباتش نیست. خدایا شکرت واسه همه چی 
16 آذر 1393