دلنوشته های من

بدون عنوان

حسین پناهی: شرم می کنم با ترازوی کودک گرسنه کنار خیابان، سیری ام را وزن کنم! ای کاش یک ماه نیز موظف بودیم از اذان صبح تا غروب آفتاب فقرا را سیر کنیم نه این که گرسنگی و تشنگی کشیده تا فقط رنج آن ها را درک نماییم! آری هزاران بار افسوس که دیریست وا مانده ایم در ظاهر دین، دهانمان پر شده است از غلظت تلفظ حرف در کلمه “و لا الضالین” ………   ...
21 آبان 1393

بدون عنوان

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند… بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قور باغه دیگر گفتند که چاره ای نیست! شما به زودی خواهید مرد. . دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و کوشیدند که از گودال بیرون بپرند اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید. شما خواهید مرد! پس از مدتی یکی از دو قورباغه دست از تلاش برداشت و به داخل گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه دیگر همچنان با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد&he...
21 آبان 1393

بخونید قشنگه...

یه شعر که خیلی به دلم نشست:           خدايا سرده اين پايين           از اون بالا تماشا کن...           اگه ميشه فقط گاهي           خودت قلب منو"ها"کن           خدايا سرده اين پايين           ببين دستامو مي لرزه            ديگه حتي همه دنيا           به اين دوري نمي ارزه            تو اون بالا من اين پايين           دوتايي مون چرا تنها ؟       &nb...
14 آبان 1393

این روزها...

دو هفتست کلاسام شروع شده روزای یک شنبه دو شنبه و سه شنبه کلاس دارم یکم وقت آزادم کمتر شده و کمتر به اینجا سر میزنم. اوضاع فعلا خوبه درسا خوبن استادا هم خوبن خدا رو شکر، کلا سه نفریم و کلاسمون تو همون اتاق استاد تشکیل میشه اول تا آخر کلاس اصلا نمیشه تکون بخوری امروز به استاد گفتم شما کتاب داری بهمون بدی عصبانی شد گفت شما دانشجوی دکتری هستید خودتون باید پیدا کنید ازین حرفا بزنید میزنم تو صورتتون البته فکر کنم شوخی کرد ولی من خوشم نیومد. دانشگاهم همون دانشگاه دوران لیسانسمه همه جاش واسم خاطرست گاهی این همه خاطره عذابم میده و گاهی یاداوریشون خوشحالم میکنه فکر کنم دارم دیوونه میشم  واقعا جای خالی دوستای دوران لیسانسمو حس میکنم گاهی فکر...
15 مهر 1393

بدون عنوان

یموقع هایی آدم از کسایی که خیلی خیلی دوسشون داره یه توقعاتی داره ولی... یکسایی رو خیلی دوست داری در طول روز بارها بهشون فکر میکنی بیادشونی دلت واسشون تنگ میشه و حتی گاهی همه اینا رو ابراز میکنی ولی در مقابل هیچ جوابی نمیگیری ولی ذره ای از عشق و علاقت به اونا کم نمیشه فقط یکوچولو یکوچولو دلت میگیره شایدم عشق و دوست داشتن باید بدون هیچ توقع و چشمداشتی باشه و اشتباه از خودمه دلم خیلی گرفته و فکر میکنم فعلا هیچی نمیتونه حالمو خوب کنه   ...
7 مهر 1393

بدون عنوان

من امروز عمه شدم  یه پسر ناز شیطون کوچولوی خومشل به جمع خونوادمون اضافه شد ...
31 شهريور 1393

کودکی

پنج شنبه رفتیم روستای پدریم سر خاک بابابزرگم ازون جا هم رفتیم خونه مادربزرگم شب تصمیم گرفتم اونجا بخوابم بیاد گذشته ها بیاد بچگیامون که از سر شب خودمونو به خواب میزدیم که آخر شب موقع رفتن مامان بزرگ بابابزرگم به بابام بگن بچه ها رو نبرید خوابن بذارید شب اینجا بمونن و وقتی مامان بابا میرفتن ما تازه شیطنتامون شروع میشد دخترعمو پسرعموها همه دور هم بودیم و کلی بازی میکردیم، خلاصه شبو اونجا موندم ولی صبح که بیدار شدم دیدم هیچی مثل گذشته نیست خبری از صدای مرغ و خروسا نیست خبری از کره و پنیر و تخم مرغ محلی نیست دیگه صبحا بوی نون پختن و دود تنورها تو روستا نمیپیچه دیگه صبحای زود مردا برای مراقبت از باغ و صحراشون از خونه بیرون نمیرفتن یعنی دیگه باغی...
25 مرداد 1393